نامه ای به خانمم در شرایطی که من تا سر حد مرگ کار می کنم و او…
مرد ها کمتر دست به قلم می شوند، این را بررسی نامه های خوانندگان گاردین نشان می دهد. اما وقتی یکی از آن ها دست به قلم می برد و درباره موضوعی چنین حساس می نویسد، ناگهان به پربازدیدترین نامه تبدیل و بیش از 11 هزار بار به اشتراک گذاشته می شود.
من شعف ناشی از اولین دیدار تو در دانشگاه را هنوز به یاد دارم. چهره ای درخشان در میان دریایی از صورت های عصبی و جدی. خیلی زود متوجه شدم که آدمی مهربان، متواضع، متعهد و وفادار به خانواده و دوستانت هستی. بعد از دانش آموختگی، امتحان وکالت را دادیم و بعد با هم ازدواج کردیم. من کارم را شروع کردم، کاری با ساعات کاری فرساینده و استرسی بالا، موضوعی طبیعی برای وکلای جوان، اما تو به شکلی ناگهانی درباره کار کردن در موقعیتی خوب یا حتی به صورت کلی کار کردن، مردد شدی. بعد از کمی فشار از سمت من و فشاری بیشتر از بابت قسط های وام دانشجویی ات، تو کاری در زمینه ای غیر حقوقی پیدا کردی، کاری که فردی با نصف تحصیلات و هوش تو هم می توانست آن را انجام دهد. متناسب با موقعیت کاری ات، دریافتی هم پایین بود.
بارداری (تصمیمی که هر دوی ما روی آن توافق داشتیم) تو را به مهم ترین شغل در دنیا سوق داد. بعد از چند سال، دومین فرزند ما به دنیا آمد. با این که هر دو بچه سال ها از صبح تا عصر مدرسه می رفتند، اما تو هیچ وقت به محیط کار برنگشتی تا امروز که فرزند اول ما به زودی وارد کالج خواهد شد. ما درگیر تعاریف مربوط به موفقیت برای طبقه متوسط بودیم؛ خانه ای خوب در محله ای آرام و امن،مسافرت های سالانه، بچه هایی سالم و شاد و پس اندازی برای شهریه کالج بچه ها. اما همه این ها با هزینه ای گزاف به دست آمده بود. فشار روانی روی دوش من با افزایش مسئولیت هایم در سر کار به شکلی چشمگیر افزایش پیدا کرده و سلامتی من در حال زوال است. افرادی که من را بعد از چند سال می بینند، از دیدن من جا می خورند. تا به حال در چند موقعیت صحبت دیگران درباره خودم را شنیده ام که گفته اند چقدر پیر شده ام.
می دانم که ما خوشبخت تر از میلیون ها نفر دیگر هستیم؛ افرادی که بسیاری از آن ها سخت تر از من کار می کنند. اما اگر من انتظار دارم تو کار کنی، برای این نیست که بتوانم یک جگوار برای خودم بخرم یا درآمد تو را صرف تفریح کنم. من می خواهم تو هم کار کنی تا بتوانم همزمان با حفظ شرایط مالی مان، کارم را عوض کنم. من می خواهم تو هم کار کنی تا دیگر نیمه شب از نگرانی این که تنها چیزی که بین ما و مسائل مالی فاصله انداخته و آن شغل من است، از خواب بیدار نشوم. اما بیشتر از همه دوست دارم تو کار کنی تا احساس کنم که من هم دوست داشته می شوم.
نامه ای به آن هایی که داستان های موفقیت افراد اوتیستیک را برایم می فرستند
درد دل های یک مادر دارای دو فرزند مبتلا به اوتیسم
طی پنج سال گذشته، حداقل هفته ای یک بار، دوستانی با نیت هایی خوب، داستان موفقیت یک کودک یا بزرگ سال دارای اوتیسم را برای من ارسال کرده اند. در رسانه ها هم من غالبا از این دست داستان ها می بینم؛ داستان هایی الهام بخش از افرادی که اجازه ندادند داشتن اوتیسم سرنوشت آن ها را مشخص کند یا آن ها را عقب نگه دارد. با خواندن هر داستان، اما من غمگین تر و عصبانی تر می شوم.
این که اوتیسم در رسانه ها مطرح شود، عالی است، اما این تنها بخش درخشان اوتیسم است که مطرح می شود: کودکی که در موسیقی نابغه است یا بزرگ سالی که بعد از سال ها پس زده شدن، در رشته حقوق مدرکی گرفته. در عین حالی که باید به این داستان ها توجه شود، اما آن ها باعث می شود تا خانواده هایی، چون خانواده من، شانس کمتری برای حضور در جامعه داشته باشند چراکه موجب می شود تا توضیحی مثل اون اوتیسم داره بیشتر شبیه یک توجیه به نظر برسد، زیرا مردم آن سر طیف اوتیسم را هرگز ندیده اند.
ما در خانه مان دو سر طیف اوتیسم را داریم؛ هر کدام هم چالش ها و لذت های خودشان را دارند. ما فرزندان خودمان را بدون هیچ قید و شرطی دوست داریم؛ اما ما خانواده ای جدا افتاده، تنها و غالب اوقات محروم از شرکت در جلسات ویژه خانواده های دارای فرزند اوتیسم هستیم چراکه این جلسات، مناسب شرایط ما نیستند. از دید آن ها مکان بازی مناسب بچه ها اوتیسم جایی است که شما وقت بازی، کمی شدت نور محیط و صدای موسیقی را کاهش می دهید، اما در نسخه ما فضا نباید راه دررو برای کودک داشته باشد و در کنار هر کودک، نباید بیش از سه کودک دیگر حضور داشته باشند.
من باور دارم که اگر آن سر دیگر طیف اوتیسم به صورتی واقع گرایانه ترسیم شود، آن وقت دنیا تلاش بیشتری برای پذیرش این افراد خواهد کرد. برای یک بار هم که شده دوست دارم داستان تلاش یک کودک برای بیان تنها کلمه ای مثل نوشیدنی در عوض جیغ کشیدن او به مدت دو ساعت، جشن گرفته شود. این تصور ما از موفقیت است!
نامه ای برای تشکر از پیشخدمت رستوران بیمارستان
ساعات سرانجامی روز و نزدیک زمان تعطیلی رستوران بیمارستان بود که لای در را باز کردم و کالسکه را به داخل هل دادم. نزدیک سرانجام شیفت کاری ات، برخی صندلی ها را جمع کرده بودی که با دیدن یک مشتری در دقیقه نود، زیر لب چیزی گفتی. آن زمان من با دختر های دوقلوی شش ماهه ام در بیمارستان زندگی می کردم؛ دختر کوچک ترم آن ساعت در اتاق عمل بود تا پزشکان بتوانند برای سوراخی که در قلبش بود، فکری بکنند. داخل جیبم پیجر بیمارستان سنگینی می کرد. من تمام عصر با ترس منتظر صدای آن بودم؛ ترس از شنیدن خبری بد. دختر دیگرم، اما صحیح و سالم داخل کالسکه بود. او در آرامش خوابیده بود. همسرم ناچار بود سر کار برود. مادرم نمی توانست در کنار من باشد و من دور از خانه، تنها و خسته در بیمارستان بودم و در آن ساعت، از شدت گرسنگی، ضعف کرده بودم.
وقتی با ظرف غذا پشت میز نشستم، نفس راحتی کشیدم. اما تا چنگال را بلند کردم، صدایی از داخل کالسکه بلند شد. دلم هری پایین ریخت. نه الان نه، لطفا نه! باید بین جیغ کشیدن دخترم و غذا خوردن یکی را انتخاب می کردم. به سرعت شروع به تکه تکه کردن غذایم کردم، هنوز امید داشتم که شاید بشود با یک دست هم غذا خورد. حس کردم در حال نزدیک شدن به من هستی، پس سریع دهانم را پر از غذا کردم.
وقتی بالای سرم رسیدی، همان وقتی که مستاصل فقط منتظر بودم درباره این که مادر خوبی نیستم، به من چیزی بگویی، تو در سکوت به دخترم لبخند زدی، به من لبخند زدی و از من اجازه گرفتی تا او را بغل کنی. آرام او را در آغوش کشیدی و دور رستوران شروع به قدم زدن کردی. طوری رفتار کردی که انگار تمام روز را منتظر همین ساعت بودی تا او را بغل کنی. شاید این کاری بود که تو همیشه با دیدن نوزادان انجام می دادی، اما در آن روز به خصوص، در آن ساعت خاص، تو کاری را انجام دادی که من به آن نیاز داشتم؛ یک مهربانی ظریف، همدلی و زمانی برای غذا خوردن در سکوت. آن شب، وقتی در نهایت صدای پیجر بلند شد، زمانی که هم من و هم دختر بزرگ ترم، سیر بودیم، دختر دیگرم را در بخش مراقبت های ویژه تحویل گرفتیم.
تو احتمالا ما را به خاطر نداری، اما من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم. بعد ها وقتی برای دیدار با دکتر، دوباره به بیمارستان آمدیم، سراغ تو را گرفتم، اما نبودی. هیچ وقت نشد که از تو بابت کاری که 9 سال پیش انجام دادی، به درستی تشکر کنم. اما از تو از صمیم قلبم ممنونم!
به امید آنکه آنقدر شجاع باشیم تا بتوامیم حرفهایمان را بگوییم و آنقدر پذیرش داشته باشیم تا دیگران بتوانند حرفهایشان را به ما بگویند
(ترجمه از سایت گاردین)

